
آخرین روزای شهریور،وقتی کم کم داشتیم به پاییز نزدیک میشدیمدستاشو محکم تو دستام گرفتم وازش خواستم بهم قول بده، قولِ مردونه!با تعجب ازم پرسید:چه قولی؟!گفتم:• پاییز فصل بیوفاییه،تکلیفش با خودشهم روشن نیست!•یه روزش، بارونی و دلگیر و سرده، یه روزش آفتابی و گرماما، تو بلاتکلیف نشوسرد نشو، عوض نشو•برگها رنگ عوض میکننبعضی زرد و بعضی قرمز و قهوه ایو کم کم خشک میشن و در نهایت از درخت جدا میشناما تُ یک رنگ بمونتُ از من جدا نشو...•وقت هایی که نمیتونم کنارت باشمتُ دلگرم به بودنه هیچ غریبه ای نشو• تو روزای سردی که پرستوها بی وفاییشون گل میکنه و کوچ میکنن به جای بهترتُ، تو روزای سخت بی وفا نشو و ولم نکنقلبم فقط آشیونهیِ توِاز قلب من کوچ نکن• قول بدهقول بده که بمونی و فقطهوایِ پاییز ابری باشهنه هوایِ دل من...
ادامه مطلب
آخر پاییز است و من جوجه هایم را شمردم. یکی کم بود. همان که عاشق گربه ی همسایه شده بود. همان که نه از پنجه می ترسید نه از دندان تیز.همان که هرچقدر نصیحتش می کردم ، جوجه بودنش را جدی نمی گرفت و گلوله ی کاموایی را به سمت گربه هل می داد و کرم های باغچه را با او شریک می شد... بی زحمت ای همسایگان عزیز، گربه هایتان را بشمارید اگر یکی کم بود، خاطرتان جمع که من به دنبال نشانی اش نیستم. شما هم نباشید، فقط می شود گفت تمام طول پاییز که ما سردمان بوده، آن ها بی وفقه زندگی کرده اند. مرجان_ریاحی نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۵ساعت 23:10 توسط atefe| ...
ادامه مطلب