
به مَردی دل ببند که از علاقش به خودت مطمئنیقانونِ رابطه ها این است:مَرد باید عاشق تر باشدمَرد است که باید برای داشتنت تلاش کندمَرد است که باید پُر باشد از نیاز به تومَرد است که باید بجنگد...تو چرا نشسته ای کنجِ اتاق و زانوهایت را بغل گرفته ای و اشک می ریزی و روزهایت را آتش میزنی! چند سالت است مگر؟!اینکه می نویسی خسته شده ای، اینکه می نویسی دیگر کِشِش نداری، این فاجعه است، فاجعه!این روزهایت، بهترین روزهایت هستند...حالاست که باید بخندی، حالاست که باید رها باشی و آزاد، حالاست که باید دخترانگی کنی...نه که همه را خط بزنی و بنشینی کنجِ اتاق و دیوارهایش را خراش دهی و زار بزنی برای نداشتنِ مَردی که ح...
ادامه مطلب
ندارد پای عشق او دل بی دست و بی پایمکه روز و شب چو مجنونم سر زنجیر می خایم میان خونم و ترسم که گر آید خیال اوبه خون دل، خیالش را ز بی خویشی بیالایم خیالات همه عالم اگر چه آشنا داندبه خون غرقه شود ولله اگر این راه بگشایم منم افتاده در سیلی، اگر مجنون آن لیلیز من گر یک نشان خواهد نشانیهاش بنمایم همی گردد دل پاره، همه شب همچو استارهشده خواب من، آواره ز سحر یار خودرایم ز شبهای من گریان بپرس از لشکر پریانکه در ظلمت ز آمد شد، پری را پای می سایم اگر یک دم بیاسایم روان من نیاسایدمن آن لحظه بیاسایم که بک لحظه نیاسایم رها کن تا چو خورشیدی قبایی پوشم از آتشدر آن آتش چو خورشیدی جهانی را بیارایم که آن خورشید بر گردون ز عشق او همی سوزدو هردم شکر می گوید که سوزس را همی شایم رها کن تا که چون ماهی، گدازا...
ادامه مطلب
من به اندازه يك ابر دلم مي گيرد وقتي از پنجره مي بينم حوري _دختر بالغ همسايه_ پاي كمياب ترين نارون روي زمين فقه مي خواند... ...
ادامه مطلب
زهی عشق، زهی عشق که ما راست خدای چه نغز است و چه خوب است و چه زیباست خدایا چه گرمیم، چه گرمیم از این عشق چو خورشید چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدايا مولانا...
ادامه مطلب
ای عشق خونم خوردهای صبر و قرارم بردهای از فتنه روز و شبت پنهان شدستم چون سحر در لطف اگر چون جان شوم از جان کجا پنهان شوم گر در عدم غلطان شوم اندر عدم داری نظر مولانا ...
ادامه مطلب